تبليغاتX
همســــــفر

آقاجون خیلی دوست دارم .....

     السلام و عليك يا علي ابن موسي الرضا(ع)

 

شهادت امام رضا (ع) را به تمام شيعيان ومسلمانان جهان تسليت عرض مي كنم...

از صبح تا حالا مي خواستم بيام و بنويسم ....

اما نمي تونستم لحظه اي از جلوي تلويزيون بلند شم....

از صبح فقط نشستم جلوي تلويزيون، و شبكه ها رو بالا و پايين مي كردم تا حداقل بيشتر گنبد آقاجون و ببينم....

خيلي دوست داشتم توي حرم آقاجون باشم.....دلم خيلي بي قرار و بي تاب بود....

باز خدا خيرش بده صدا و سيمارو.....

بطور زنده عزاداري مردم توي حرم امام رضا (ع) را لحظه به لحظه نشون مي داد.....

منم پا به پاي مردم عزاداري مي كردم.... بلاخره تونستم خودمو وصل كنم به آقاجون

               ..امام رضا قربونتم            آهوي سرگردونتم

                                        من اگر گناهكارم ، تو رئوف و مهرباني

                                        كرمت نمي گزارد كه كني زمن جدايي

                                      همه را تو دستگيري ، همه را تو مي پذيري

                           چه امير شهرباشد چه فقير روستايي...

انگار اونجا بودم ... حتي از وقتهايي كه توي حرم بودم بهتر بود... خيلي سبك شدم .....

 آقاجون خيلي گناهكار، روسياه ، شرمنده ام...... اما مي دونم تو رئوفي و خدا كريم ...

 

                

                  

                   آقاجون فقط خدا مي دونه چقدر دوست دارم

 

       

 

                             اين روزها بوي كربلا مي ياد.....!!!!!

 

     

 


 

نوشته شده توسط همسفر در دوشنبه سوم بهمن 1390 ساعت 22:43 |


تجربه تلخ ....

 

روز جمعه مریض شدم

خیلی حالم بد بود گلاب به روتون عفونت مثانه شدید گرفته بودم طوری که ادرارم همراه با لخته خون بود

جمعه ها هم که جز دکتر عمومی دکتر دیگه ای نمی تونی پیدا کنی ....

 

خلاصه من و محمد رفتیم بیمارستان لولاگر (دوچهارراه بعد از خونمونه) پیش یه دکتر عمومی....

بهم گفت : سیستیک گرفتی

 

(این دکترها فکر می کنن ما هم مثل خودشون دکترهستیم که این اصطلاحاتو بدونیم) و وقتی ازشون می پرسی

یعنی چی؟؟ میگه : سیستیک دیگه .نمی تونن توضیح بدن یعنی چی تا ما هم بفهمیم..

 

خلاصه یه سونوگرافی اورژانسی برام نوشت و گفت هرچه سریعتر جوابشو بیار...

 

خودشم یک آدرس داد و گفت : چون امروز جمعه است فقط توی خیابان مطهری روبروی بیمارستان جم

سونوگرافی انجام میدن....

خلاصه من حالم خیلی بد بود و خیابان مطهری به ما خیلی دور می شد و از طرف دیگه هم باید جواب سونو

 

رو زودتر به دست دکتر می رسوندم...برای همین به چندتا بیمارستان دیگه زنگ زدیم تا ببینیم جایی نزدیکتر

 

به ما سونو انجام می دن یانه ....

 

خلاصه یکی از این بیمارستانها ، بیمارستان ابن سینا توی فلکه صادقیه معرفی کرد.... ما هم رفتیم اونجا ...

5 نفر جلوتر از ما تو نوبت بودن ... قبض و گرفتیم و منتظرشدیم تا نوبتمون بشه ...

روی قبض اسم دکتر و نوشته بود: خانم دکتر کتابی .... محمد گفت : الحمدالله دکترت خانمه....

وقتی نوبتم شد رفتم تواتاق دیدم یه پسر کم سن و سال نشسته اول فکر کردم شاید منشی خانم دکتر..

اما وقتی قبض و ازم گرفت گفت : بخواب تا سونو کنم ...خیلی تعجب کردم و فهمیدم که قضیه مشکوکه ...

 

ناگفته نمونه که من قبلا هم برای بیماریهای دیگه سونو کرده بودم و می دونستم چطوری سونو می کنن....

 

اما این پسره طرز سونوگرافیشم فرق می کردوچندتا سوال کرد که  معلوم بود خیلی ناشیه و هیچی بلد نیست...

خلاصه وقتی سونوتموم شد اومدم بیرون و تمام جریانو به محمد گفتم ...

 

خلاصه جواب سونو روکه گرفتم دیدم :

 

نوشته کلیه سمت چپ دارای یک سنگ 4 میلیمتر است و مثانه 8 میلیمتر پاره شده..

 

داشتم شاخ درمی آوردم و تمام مسیر همش تو فکر بودم و ته دلم میدونستم که این پسره اشتباه اینها رو نوشته

 

خلاصه وقتی پیش دکتر رفتم و سونو را نشون دادم ...دکتر از عکسهای سونو و جمله ها متوجه شد که اون

 

شخصی که سونو گرفته چیزی حالیش نبوده و اون دکتری که این شخصو جای خودش گذاشته بوده چندتا جمله

بهش یاد داده بوده تا همینها رو برای مریض ها بنویسهو احتمالا مستخدم بیمارستان بوده و دکتر

گفت مُهری که روی این برگه زدن اصلا شماره نداره و به جای شماره عکس سَر ابن سینا رو چاپ کردن

 خلاصه رفتیم همونجایی که دکتر آدرس داده بود و سونو کردم ....

 

و جواب سونو این شد که :

 

کلیه ها سالم و فاقد هیچ گونه سنگی می باشد و مثانه کمی التهاب دارد و عفونت دیده می شود.....

 

1_ ببنید که چطور به خاطر پول با جون مردم بازی می کنن ... اگر دکتر من یک آدم با تجربه نبود وبه سونو

 

توجه نمی کرد و متوجه نمی شد که این سونوگرافی قلابی است وجواب اون سونو رو قبول می کرد و قرص

 

اشتباه می داد الان من در چه وضعی بودم؟؟؟؟؟ فقط خدا کمکم کرد تا متوجه این قضیه بشیم .....

 

2_ نتیجه می گیریم که توی دکترهای عمومی هم آدمهای باتجربه و مسئولیت پذیر پیدا می شوند....

 

3_خدا میدونه چه بلایی سر بیمارهای بیمارستان ابن سینا میاد و انشاالله خدا نصیب هیچ کس نکنه

 

4_ اینها از خدا نمی ترسن ؟؟؟؟ چطوری می خوان جوابگو باشن ؟؟؟خدایا خودت هدایتشون کن

 

5_ یعنی پول انقدر ارزش داره ؟؟؟واقعا اون خانم دکتر چطوری وجدانش قبول می کنه؟؟؟؟

 

6_ درضمن توی تهران به این بزرگی آیا این درسته که فقط یک جا روز جمعه سونو انجام بدن ؟؟؟؟؟

 

( پس نتیجه می گیریم روز جمعه نباید مریض شد)

 

7_ اگر بخوام همینطور ادامه بدم خیلی حرفها هست دیگه بقیشو خودتون قضاوت کنین

 

 امیدوارم همیشه سلامت باشید

 


 

نوشته شده توسط همسفر در سه شنبه بیستم دی 1390 ساعت 13:21 |


دومین خبر خوش....

 

مامانم امروز امتحان رانندگی قبول شد

این امتحان رانندگی داستان زیاد داره ... و به قول همه تاریخی شده

 

مامانم از دوره جوانی علاقه به رانندگی داشت اما تا حالا فرصت این کارو نداشت...(الان مامانم 45 سالشه)

تیر ماه امسال ثبت نام کرد و آیین نامه رو بار دوم قبول شد و اما امتحان در شهر!!!!!

البته قرار شده تعداد دفعات امتحان مثل یه راز باقی بمونه و به همه بگیم که بار چهارم قبول شده

بار اول و دوم که قبول نشد....و بسیار افسرده، ناراحت و اعتماد به نفسشو از دست داد

البته ناگفته نمونه که من با مامانم برای تمرین در شهر می رفتم و می دیدم که رانندگیش خوبه

 

می دونستم اشکال کار کجاست....اشکال کار برمی گشت به گذشته ...

 

مامانم کلاس اول ابتدایی که بوده یه معلم داشته که جنون داشته و مادرم وقتی یک مسئله رو اشتباه می نویسه

 

معلم با مشت می زنه تو سرمامانم  مامانم بیهوش می شه و راهی بیمارستان

از اون موقع مادرم سرهر امتحانی اظطراب ترس و دلهره شدیدی می گیره

 و نمی تونه کارشو به خوبی انجام بده .

 

خلاصه بار سوم بازم قبول نشد تا اینکه :

 

مادربزرگم (مادربابام) (همونی که در قسمت قبل گفتم سمنان زندگی می کنه) مریض شد...

 

و دو ماه مادرم بیمارستان پیشش بود و نتونست به رانندگی ادامه بده.....

 

بعدم که از بیمارستان مرخص شد اومد خونه مامانم تا حالش کاملا خوب بشه و بعدا بره سمنان....

 

تا مامانم اومد و برای بار چهارم امتحان بده .. یکی از فامیلهامون که رفت و آمد زیادی باهاشون داشتیم ....

سرطان معده داشت و فوت کرد.... و دو هفته هم گرفتار این قضیه بود.....

بلاخره دفعات دیگه هم امتحان داد اما متاسفانه قبول نشد و دیگه داشت امیدشو از دست می داد

 

و ما خیلی ناراحت بودیم و همش دعا میکردیم تا زودتر قبول بشه که خدایی نکرده ضربه روحی نخوره...

 

آخه مامانم خیلی حساسه ..

خلاصه امروز یه شام و شیرینی مهمون مامانم هستیم ...

 

امشب خونه مادربزرگ و پدربزرگم (مادر و پدر مامانم) چون سنشون بالاست نمی تونن بیان خونه مامانم ما

میریم اونجا تا دور هم باشیم...

 

البته در قبول نشدن مامانم حکمتهایی  وجود داشت...

 

و حالا که قبول شد شاید به این حکمتها پی بردیم

 

خدا می خواست این اظطراب و دلهره و ترسی که برای هر امتحان سراغ مامانم میاد و به کل از بین ببره .

 

 که همینطورم شد و دفعات آخرمامانم با خونسردی کامل و بدون هیچ اظطرابی امتحان داد...

 

توکلش فقط به خدا باشه و همش نگاه نکنه که سرهنگ آدم خوب یا بدیه..یا خوش اخلاقه یا بد اخلاق

 

(یعنی امیدش کامل و خالص به خدا باشه نه به بنده خدا)

 

و شاید خیلی حکمتهای دیگه که ما ازش بیخبریم و فقط خدا بهش آگاههه

 

و خلاصه اینکه آدم تو هر مرحله از زندگیش با امتحانهای زیادی سرو کار داره....

 

من از خدا فقط رضایت و خوشحالی مامانمو می خوام...خدایا ازت ممنونم

 

خدایا هزارمرتبه شکرت

 


 

نوشته شده توسط همسفر در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت 11:5 |


اولین خبر خوش...

 

 

(میبیند اگر ذره ای اندر ته دریاست)

خدایا خیلی ازت ممنونم

رامتین دانشگاه قبول شددانشگاه علمی کاربردی مهدیشهر(استان سمنان)....رشته الکترونیک عمومی

می گن آدم از هرچی بدش میاد سرش میاد یعنی این....

رامتین از شهر سمنان متنفره..حالا دانشگاه اونجا قبول شده...

البته خیلی هم خوبه...انتخاب اولش تهران زده بودم و انتخاب دوم سمنان ..چون مادربزرگم(مادربابام) سمنان زندگی می کنه خیلی هم بد نشد...

اما مهم اینکه قبول شد... و خیال همه راحت شد... وگرنه باید می رفت سربازی...

رامتین یک کلمه هم درس نخونده بود همینجوری شیر و خطی کنکور داد و قبول شد

البته کارخدا بود.. و خدا خواست که دانشگاه قبول بشه... فقط خدا... خدایا شکرت

 

 


 

نوشته شده توسط همسفر در جمعه نهم دی 1390 ساعت 19:31 |


دوست دارم ...

 

فردا اولین امتحانمهالبته این امتحان خیلی آسونه ... خوب خوندم.دعا کنید که همه درسهامو قبول شم

مهم نیست با چه نمره ای فقط قبول شم

توی این دوران امتحانات محمد تمام کارهای خونه رو می کنه غذا درست می کنه

البته چون محمد از صبح تا ساعت ۷ بعدازظهر سرکاره.....وقت کمی داره که غذا درست کنه

 برای همین غذا رو زیاد درست می کنه و ما مجبور می شیم مثلا  ۵ روز همش قرمه سبزی بخوریم

البته همینم خوبه وگرنه من که اصلا وقت ندارم غذا درست کنم....خلاصه که خیلی شرمنده اشم

دلم براش می سوزه با اینکه خسته از سرکارمی آید اما بازم کارهای خونه رو انجام میده

خدا کنه درسهامو قبول شم حداقل جبران بشه....

خداروشکر رامتینم کارش خوبه از این بابتم خیالم راحت شده

محمد جان خیلی دوست دارم

 


 

نوشته شده توسط همسفر در یکشنبه چهارم دی 1390 ساعت 17:22 |


هزارمرتبه شکر...

 

 

خیلی خوشحالم ...چون چند روزیه که رامتین میره سرکار و حسابی سرش گرمه .....

 

خداروشکر از کارش راضیه و حقوقشم خوبه... فقط خداکنه که واقعا به حرفهایی که زدن عمل

 

 کنن و حقوق رامتینو سر موقع بهش بدن ....تا خدایی نکرده ضربه دومو نخوره....

 

خدایا خودت کمکش کن

 

خدایا شکرت ....هرچی داریم از تو داریم ....


 

نوشته شده توسط همسفر در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ساعت 19:10 |


دارم دیوونه می شم یه فلش دارم که توش تمام عکسهامو ریختم.....پراز خاطره است....

ویروسی شده ....عکسهای عروسی و عقدمم توش بوده....

یه راهنمایی کنید که از چه ویروس کشی استفاده کنم تا ویروس کشته بشه اما فایلهام از بین نره.....

یه برنامه ریکاوری خوب هم معرفی کنید....

 


 

نوشته شده توسط همسفر در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ساعت 11:45 |


این ایامو بهتون تسلیت می گم و  انشالله عزاداریهاتون قبول باشه....امیدوارم همه ی ما توی این ایام به خدا نزدیکتربشیم....

امیدوارم ما مثل کسانی نباشیم که امام حسین (ع) تنها گذاشتنند و بعد حسرت خوردن ...اگر ما امام زمانمونو تنها بزاریم حتی فرصت حسرت خوردن هم نداریم.....

 

این روزها خیلی نگران رامتینم (برادرم) ....الان 17 سالشه...دیپلم گرفته و منتظره تا جواب دانشگاه بیاد و اگرقبول شد بره ..اگرم قبول نشد باید بره سربازی... نمی دونم  کدوم براش بهتره...از خدا خواستم هرکدوم به صلاحشه همون بشه.....

رامتین خیلی آدم احساسی و توداریه ...البته جلوی خانواده اش بروز نمی ده و یه آدم غد و لجبازیه.... چیزی ازش بپرسی سرت داد می زنه .... ولی رابطه اش با من بهتره....6 ماهه پیش با یه دختری آشنا شده بود....عاشق و دربه درش بود... ما هم متوجه شدیم... و من بهش گفتم هرمشکلی داری به من بگو کمکت می کنم....گفتم مطمئن شو که دختره خوبیه....

خلاصه اش کنم ...یه روز به طور اتفاقی که رفتم خونه مامانم دیدم یه گوشی جدید توی کشو رامتینه..از مامانم پرسیدم ...مامانم گفت گوشی دختره است داده به رامتین تا براش درست کنه....(رامتین رشته تعمیرات موبایل خونده و بلده گوشی تعمیرکنه)....خلاصه گوشیو چک کردم...توی لیست مخاطبین همش اسم پسرهای مختلف بود....اس ها رو چک کردم و دیدم این دختر چقدر بی حیا و بی ادبه....و از این گذشته مادر این دختر چه اس های زشتی به دخترش داده بود....خلاصه فهمیدم که دختر خوبی نیست....به رامتین گفتم....اما از اونجایی که عشق چشمهای رامتین و کور کرده بود هرچی این دختره به رامتین می گفت رامتین باورش می شد...مثلا در مورد شماره پسرها گفته بود اینها فامیلامونن پسر عمه ، دایی....

خلاصه رامتین به حرف ما گوش نکرد البته می دونم خودشم می دونست که انتخابش اشتباه بوده اما سعی می کرد دختره رو درستش کنه و به قول خودش ادمش کنه.....رامتین خودشو گول می زد....خلاصه بعد از 6 ماه دیدم رامتین خیلی ناراحته و مامانم گفت شبها بدون اینکه ما متوجه بشیم زیر پتو گریه می کنه....خلاصه ازش پرسیدم که چی شده ؟؟؟ گفت :دختره گفته باید از هم جدا شیم....رامتین گفت تو باهاش حرف بزن راضیش کن...برای اولین بار بود که گریه رامتینو دیدم... و باورم شد واقعا چقدر دوسش داره....اما حیف...با دختره صحبت کردم و دختره خیلی راحت گفت من پسرعمومو دوست داشتم و الانم دارم....یه مدت باهاش دعوام شده بود رابطمونو قطع کردیم برای اینکه اونو فراموش کنم اومدم با رامتین دوست شدم..الانم با پسرعموم خوب شدم و می خوام با رامتین رابطمو قطع کنم....باورم نمی شد انقد این دختر بی عاطفه و پست باشه....با اینکه می دونست چقدر رامتین دوسش داره....خلاصه به رامتین همه چیزو گفتم با اینکه می دونستم دلش می شکنه..اما الان دلش می شکست بهتر بود تا همینطور بازیچه دست این دخترباشه....رامتین باورش نشد..گفتم بیاد خونمون تا تلفونو بزارم روی آیفون و بشنوه که دختره چی می گه ....خلاصه این کارو کردم...و اون موقع تازه فهمید... گریه کرد..البته نمی ذاشت من گریه اشو ببنیم می رفت تو دستشوییی....خیلی دلم براش کباب شد و ضربه روحی بدی خورد....به زور از دختره جدا شد... و می دونم که انقدر دختره  رو دوست داره که اگردوباره دختره بیاد اس بده یا زنگ بزنه رامتینم دوباره باهاش ارتباط برقرارمی کنه....الان یک ماهی از اون قضیه می گذره اما هنوز مطمئن نیستم که دختره واقعا رفته پی کارش یانه ؟؟ از رامتینم که می پرسم ناراحت می شه ...موندم چی کارکنم....

از وقتی محرم شروع شده رامتین با دوستش میره دسته تماشا می کنه ...من میدونستم توی این دسته ها دخترها و پسرها با دسته راه میافتن و خلاصه باهم دوست می شن...دیشب با محمد رفتم تا ببنیم رامتین چیکارمیکنه....دیدم با دوستش دنبال دخترها میرن و  دوستش بهشون شماره می د....خیلی ناراحت شدم .... و احتمال اینو دادم که رامتینم شماره بده ...البته رامتین به من گفت تو برام یه دختر خوب و خشگل پیدا کن تا من باهاش باشم تا وقتی که ازدواج کنیم ....اما اینکار نشدنیه ... و من نمی تونم همچین کار کنم...امیدوارم حداقل اگرم می خواد باکسی باشه .... یه دختر خوب ....با اینکه کلا این کار اشتباست...اما کاریش نمی شه کرد... بلاخره توی این زمونه به جنس مخالف خیلی کشیده می شن...

خلاصه براش دعا کنید.....از خدا هم خواستم کمکش کنه و دستشو بگیره....رامتین واقعا حیفه... دلش خیلی پاکه یه پسربامعرفت ...خوب..مهربون

خیلی نگرانشم...براش دعا کنید

 


 

نوشته شده توسط همسفر در جمعه یازدهم آذر 1390 ساعت 17:2 |


شکر...

به نام خدای مهربون

 

 

 خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر

که داده ات نعمت است

 و نداده ات حکمت

و گرفته ات امتحان

سلام

 

تصمیم گرفتم دوباره شروع به نوشتن کنم....

 

الان یک سال و 23 روزه که از زندگی مشترکم با محمد می گذره.....

 

خداروشکر همه چیزخوبه ....

 

به جز یک چیز....

 

اونم اینکه با اینکه خدا خیلی بهم لطف داشت و تا امروز هرچی ازش خواستم بهم داد،

 

اما من تا به الان نتونستم ذره ای از لطفشو جبران کنم و شکرگزار باشم...

 

امیدوارم که خدا کمکم کنه و بتونم بنده خوبی باشم ...تا خدا ازم راضی باشه.....

 

برنامه ریزی کردم تا درسهامو بخونم آخه 5 دی امتحاناتم شروع می شه و تا الان هیچی

 

نخوندم .....برام دعا کنید تا مثل ترم قبل همه درسهامو پاس کنم....

 

 


 

نوشته شده توسط همسفر در دوشنبه سی ام آبان 1390 ساعت 14:49 |


داستان ماهی گیر و تابه

 

 

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری

 

 بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .


هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش

 

 بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به

 

 دریا پرتاب می کرد .


ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود .

 

 لذا پس از مدتی از او پرسید :


- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟


مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است!


گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و

 

فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم! چرا؟!

 

 

 


 

نوشته شده توسط همسفر در شنبه بیست و ششم تیر 1389 ساعت 0:58 |